دل من دیر زمانی است که می پندارد:
دوستی نیز گلی است؛
مثل نیلوفروناز،
ساقه ی ترد ظریفی دارد.
بی گمان سنگ دل است آنکه روا می دارد.
جان این ساقه ی نازک را
- دانسته-
بیازارد.
در زمینی که ضمیر من و توست،
از نخستین دیدار،
هر سخن،هر رفتار،
دانه هایی است می افشانیم.
برگ وباری است که می رویانیم
آب وخورشید نسیمش"مهر" است
گر بدان گونه که بایست به بار آید
زندگی را به دل انگیز ترین چهره بیاراید.
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف،
که تمنای وجودت همه او باشد وبس.
بی نیازت سازد از همه چیز وهمه کس.
زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته است
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است.
در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز،
عطر جان پرورعشق
گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت.
آب وخورشید ونسیمش رااز مایه ی جان
خرج می باید کرد.
رنج می باید برد،
دوست می باید داشت!
با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگررا
بفشاریم به مهر
جام دلهامان را
مالامال ازیاری،غمخواری
بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند:
-شادی روی تو!
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه
عطرافشان
گلباران باد.
ادامه مطلب
لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 1:15 توسط : بهار




درباره وبلاگ
