فرشته ایی را روی زمین با نقابی از انسانیت یافتم که زیباترین نام هستی را به دوش می کشید نوشته های من
آی پروانه ها آی پروانه ها تا کجا می روید به کجا ها سرک می کشید صداقت ها، راستی ها و آرزوها را به آسمان خواهید برد ؟؟ !!! پس گوش کنید می خواهم از شمع بگویم که در آن گم می شوید، از آسمان که با آن یکی می شوید از دیاری که راستی ها را با خود به آواز پرستو ها می دهند می خواهم از خودم بگویم از من از تو از او که ما را می سازد می خواهم از ستاره ها بگویم که می درخشند از، از.... از آرزوهایم که با باد هم نشین است می خواهم اینبار آرزو هایم را به دست تو بسپارم، پروانه آن هنگام که آرزو هایم را به تو گفتم گر خواستی آرزوهایم را به باد بدهی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! روی شعله شمعی بنشین تا بالهایت بسوزد و صدای مرا که با تو همنشین شده کسی نشنود چرا که باد آرزوهایم را فراموش می کند یا، آنها را جا می گذارد در دیار نا آشنای تنهایی ها هر از گاهی هم آنها را فریاد می زند ولی ... باید این را هم بگویم که ... من زاده ی برف و غروب و بادم ! یا بهتر بگویم من دختر باد نسیم صبح دم قوس و قزح و ژاله سحرم که با آواز پرستو ها و بوی شبو های جا مانده از خنکای ماه و ستارگان و اطلسی های صبح یکی شدم !!!!! راستی پروانه آبی من نگفتی آرزوهایم را تا کجا خواهی برد ؟؟؟