تبليغاتX
? آوای فصل ها
آوای فصل ها
فرشته ایی را روی زمین با نقابی از انسانیت یافتم که زیباترین نام هستی را به دوش می کشید نوشته های من
شنبه سی ام آذر 1387
فال حافظ به پیشواز شب یلدا

 

خوب این از شب یلدا و قرآن و انار و آینه و

حافظ

حافظی که همیشه همراهم هست

و امشب هم به سراغش رفتم

تا هیچ وقت پروا نه ی آبی را فراموش نکم

البته نمی توانم که فراموش کنم

 


 

دیدم بخواب خوش که بدستم پیاله بود

تعبیر رفت و کار بدولت حواله بود



چل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبت

تدبیر ما بدست شراب دوساله بود



آن نافه مراد که میخواستنم ز بخت

در چین زلف آن بت مشکین کلاله بود



از دست برده بود خمار غم سحر

دولت مساعد آمد و می در پیاله بود



بر آستان میکده خون میخورم مدام

روزی ما زخوان قدر این نواله بود



هر کاو نکاشت مهر و زخوبی گلی نچید

در رهگذار باد نگهبان لاله بود



بر طرف گلشنم گذر افتاد وقت صبح

آن دم که کار مرغ سحر آه و ناله بود



دیدیم شعر دلکش حافظ به مدح شاه

یک بیت از آن قصیده به از صد رساله بود



آن شاه تند حمله که خورشید شیر گیر

پیشش برو زمعرکه که کمتر غزاله بود


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 2:30 توسط : بهار
پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387
دلم گرفته است و سالهاست که مرده ام


این بار با دو تا نوشته به روز کردم اولی متعلق به فروغ فرخزاد

و

دومی مربوط به دست نوشته ی خوم ِ 


دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم


چراغ های رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

تاتتاللاتلبت                                                                                                                             

تاتتاللاتلبت                                                                                                                             


من مُرده ام

سالهاست که مرده ام؛

در غروبی سرد و مغموم،

يا که در پائيزی بلند،

مرده ام سالها،

در نگارستانی قشنگ

يا در يادواره ای از نامت

آن زمان که روی گونه ام،

آفتاب حريم بوسه اش را

در کوچه ی تنها ايم به يادگار گذاشت؛

سالهاست که در سکوت خلوت تنها ايم ديگر به

آفتابگردانهای

باغ زمستانيه بهار سلام نگفته ام

و آنها را در حريم گرمای قلبم نگاه داشته ام

تا رنگ خورشيد را به ياد بسپارند

آري منم که چشم به سرخی افق مي دوزم

ستارگان سحری را در چادر سياهم می پيچانم

تا آفتاب

آنها را به اشعه های طلا ايش نسپارد

و مهتاب را سحر گاه با نماز صبحدم بوسه ای از عشق می دهم

و در مغرب نور را از نور طلب خواهم کرد

اما حال منم

مرده ام در ميان سرمای سردی زجرآور

مرده ام با آوازی قشنگ

يا با نگاهي رنگ از رنگ،

بي رنگ

مي دانم

مرده ام

اين چنين

اينگونه

بي مانند !!! 

 


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 5:6 توسط : بهار
جمعه بیست و دوم آذر 1387
کاشهای من

 

 

کاش می شد فریاد رسی می آمد

وز در هر خانه بانک جرسی می آمد

 

وز خانه ای دور صدای هرسی می آمد

                  ای کاش می شد صدای نفسی می آمد

صدای قفسی می آمد  

وز صدای مرغان عاشق فریاد دلرسی می آمد

ای کاش به جای هر کس

                               هیچ کسی می آمد !

                                                                                                     10/84

بازم عذر می خوام از کسانی که به بلگ آوای فصلها سر می زنند و من نمیتونم نظری برای آنها بدم گفتم سر می زنم به بلگهاتون اما نظری نمی دم

البته هر چند دیگه کسی به اینجا سر نمی زنه

و من هم نمی دونم چرا آپ می کنم اما شاید

شاید

شاید ...

شاید بسیار وقتها از غم و شادی خویش سخن ساز می کنیم

اما در همه چیز رازی نیست

گاه به سخن گفتن از دردها نیازی نیست

سکوت ملال ها خود از راز ما سخن تواند گفت!!!

...

 


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 4:42 توسط : بهار
دوشنبه هجدهم آذر 1387
من و تو ...

من جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال

کی ترک آبخورد کند طبع خوگرم

ور باورت نمی کند از بنده این حدیث

از گفته ی کمال دلیلی بیاورم

گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر

آن مهر بر که افکنم و آن دل کجا برم


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 16:33 توسط : بهار
دوشنبه چهارم آذر 1387
باد و باران و فصلها

 

          

آوای فصلها برایم مانند باد است  

همانند بادی که آرام

خود را لابه لای موهایم جای می دهد

مثل شال گردنی خودش را به دور گردنم می پیچاند

یا به سان پالتوئی وجودم را در بر می گیرد

و

لبخندی را به لبانم می آورد

آوای فصلها را دوست دارم

چرا که برایم مانند باد است

بادی خوشایند یا گاهی هم

سوزناک از سردی

یا که

گرمی که بر گونه هایم ردی از تنهایی به یادگار

می گذارد و گذاشت

وجودم را در هم می آمیزد

و

قلبم را به تپش وا می دارد

            

آه از مه

از باد

                                        

می خواستم آوای فصلها را رها کنم

مانند باد که مرا در صدای نفسهایش وانهاد

و جز پریشانی موهایم

دلم و فکرم

هدیه ای و یادگاری ایی برایم به یادگار نگذاشت

 

اما

من در خیال بودم

خیالی که می توانم باد را در دستانم بگیرم

و او را برای همیشه از آن خودم کنم

 

اما

چه خیالی ، چه خیالی

باد هیچگاه دستهایش را به من نداد و رهایم کرد

 

و جز عطر صدایش

و آوای پائیزیش برایم هیچ نگذاشت و

رفت

آری باد رفت

ولی فراموش کرد

نیمه ای از روحش در قلبم جا مانده است

برای همین ماندم

شاید باز هم باشد در رویایم

رویایی برای بودن

آوای فصلهای چهارگانه زمینی!!!!!!!!!

 

 

 

پ - ن:

- سلام هستم با اندکی تاخیر و نبودی طولانی

- می آیم و سر خواهم زد به شما اما کمتر نظری خواهم داد

- باشد که نوشته هایم پربار شود و از انتقادات شما بهرمنتر شوم

- موفق باشید


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 15:52 توسط : بهار





Powered by WebGozar

بزرگترين سايت جاوا اسکريپت ايران