love story
زمانی که آسمان وجودم را در میان کهرباهای
چشم های تو رها کردم
آزاد می شوم
من،
می دانم تا زمانی که باد بوزد
موهایم می رقصد
می دانم عشق چه رنگی است
می دانم تا زمانی که آسمان آبی است
چشمانم به رنگ دریاست
تا زمانی که لاله ها سرخند
قلبم می تپد
تا زمانی که برگ ها سبزند
هم همرنگ تواَم
تا زمانی که نفس می کشم
زمین زنده است
شاید تو ندانی چه می گویم یا می نویسم
ولی ...

نمی فهمم چرا آسمان سیاه است
چرا خدا را می بوسم
چرا دستم را زمانی که به سمت آسمان بی ستاره می برم
پر ستاره می شود
یا، زمانی که دستم را به سمت سقف خانه می برم
او دستم را می گیرد تا نیفتم
من نمی دانم که چرا می دانم که نمی دانم که می دانم
عشق چه رنگی است
تو می دانی که من نمی دانم که می دانم
عشق چه جنسی است ؟
از آن کیست ؟
در کدامین صندوقچه ی چوبی جای گرفته ؟
در کدامین نگاه ؟
کدامین دل ؟
کدامین صدا ؟
کدامین گونه ؟
کدامین دست ؟
من،
می دانم که تو می دانی که خود می دانم
هیچ نیستم
من، می دانم که تو می دانی که خود می دانم که
تو را می خواهم
می پرستم
می نگرم
می بوسم
قطره را می جویم از دریا دورم
صدا را می خواهم
فریاد را نمی شنوم
سرخی لا له را می خواهم
امّا قلبم نمی تپد
تو می دانی من به دنبال چه می گردم
نمی دانی !؟!
چرا، می دانی
می دانی که من می دانم
که می دانیم
زندگی چه رنگ است !!
16/2/84
پ ـ ن : این یکی از نوشته های قدیمی منه" که اگه به تاریخش توجه کنید متوجه می شید" می خوام چند تا از نوشته های قدیمی خودم رو به روز کنم.
ادامه مطلب
لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 4:2 توسط : بهار



درباره وبلاگ
