ادامه مطلب
لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 2:58 توسط : بهار
ممنونم از همه ی شما که در این مدت آوای فصلها رو فراموش نکردید
باید بگم آوای فصلها یک ساله شد
تولدت مبارک صدای آب ، باد و باران
نسیم صبح و پروانه های عاشق و
شقایقهای سحری
جا داره همین جا از یکی از دوستانم که این بلگ را برایم ساخت و همیشه مشوق خوبی بوده تا انگیزه ی لازم برای نوشتن را داشته باشم
تشکر و قدر دانی کنم
همیشه برای او از خداوند بهترین های زندگی را خواستارم
کسی مرا صدا می زند ؟!!
مرا می خواند !
از کدامین جهت ؟
هر راه این هزار راه زندگی بس طویل و تاریک است
باز ندایی آمد آرام می گوید
بهار
بهار
بهار
مرا ...
از کدامین سو مرا می خوانی ؟
آرام می خوانی مرا ؟!!
اینچنان می خواهی راهم را بیابم؟!!
امّا این هنگام است که میان سر در گمی های زندگیم
خود را گم می کنم
فراموش می کنم
اینکه چه بودم
هستم
یا خواهم بود
صدای آرامت
چون ستارگان چشمک زنِ سیاهی شب می ماند
مرا به سوی هزار راه می کشاند...
نامم را فریاد زن
تا فریادت همانند نور تاریکی را بشکافد
نور وجودم را بروباید
با قلب و ذهنم،
ذره ذره وجودم یکی شود
مرا به پرواز در آورد و به باد بسپارد
پروازی که با اعتماد همراه است
مرا فریاد زن
ب...ه.....ا........ر.........
می خواهم لااقل نام گم شده ام را بیابم
میان برگهای پائیزیِ له شده گم نشوم
مرا فریاد زنی
چون پروانه های بهاری
سوی نور پرواز می کنم
نوری که در صدایت جاری است
در نهایت خورشید را می یابم
گل های میان راه را می بویم
با عطر یاس و اقاقیها یکی می شوم
در انتهای بودن قرار می گیرم
تاب آرزوها
پروانه ها
آسمان آبی
و درختان چنار پائیزی را
بهانه ای می سازد
تا زندگی سر شار از بودن را از باد هدیه گیریم
بادی که
عطر خاک
آب و آتش را
در ذهن ها برای ابد به یادگار می گذارد
و ابدیت می یابد...
گر مرا فریاد زنی
شقایق پنجره ی سنگی خانه ام
بهاری خواهد شد