تبليغاتX
? آوای فصل ها
آوای فصل ها
فرشته ایی را روی زمین با نقابی از انسانیت یافتم که زیباترین نام هستی را به دوش می کشید نوشته های من
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386
عنوانها را به باد سپردم تا هدیه ای باشد برای خورشید

                             هدیه ای به آفتاب


من نه آن نرگس مستم که پا زه خاک بنشستم

من نه آن قطره ی آبم که خود را زه دريا فتادم

من نه آن گوهر بی چيز

من نه آن لعل دل انگيز

من همان شاعر بی نام

                           

من همان سر انگشتان سبز سالیان دور

همانم که می مانم

همانم که می دانم

همان دخترکی

که آسمان را یا ابرهای سیاهش به یاد می سپارم


 

آن هنگام که در زمستان صدای آواز دخترکان روستایی رنگها را می خوانند من همچون گل یخ میان برفها سبز می شوم

                                                       


       

                                                            

تابستان

گرما

عطش

و دیاری که می برد ما را به رویای شبانه ی قاصدکان خیس شده ایوان مادر بزرگ

                                                             

عطش

گرما

تابستان

انتهایی برای آغاز فصل رنگها


 

آنگاه که بر روی ايوان ستارگان شب را می شماری کودکم

به ياد بياور مهتاب را که خود را در میان حصار ابرهای سياه پنهان کرده

                             

آنگاه است که خواب درياچه ی نقره اي را خواهی ديد


 

با تکرار بهار گلها می رویند

برفها آب می شوند

زمین نفس سرد و یخ زده خود را در زمستان جا می گذارد

و برای اینکه باز هم زندگی کند

اولین هدیه خود را از خورشید می گیرد.

                                                


گل های ایوان را هرس کردم 

                                گلدانی روی تاقچه نهادم

                     یک گل سرخ میان آنها چشمها را می آزرد

 

                        همانند من


 

فردا آفتاب بر خواهد آمد

و من

همچون مه صبحگاهی

    در خورشید محو خواهم شد


                                 

امروز انار باغچه کوچک خانه رسید

و اولین دانه های سرخش را

به آسمان هدیه داد.

                               


 

ماهیان به آسمان می نگرند

تا شاید

                              

آسمان قطره ای باران

به آنها هدیه دهد!!!


 

 زندگی راه طولانی ایست در جاده ی ابدیت

                و درخت سیبی در انتهای جاده به انتظار من است

                                   تا بر شاخه هزار ساله اش

                                                تابی از رویاهای بهاری خود ببندم

                                                  تاب من

 


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 2:48 توسط : بهار
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386
عروسک من

 

سلام و درود به بانوی زیبای دو عالم گل یاس همیشه سبز و یگانه عشق زمینی

مادر تمامی مادران و دختران سلام

سلامی با عطر نرگس به شما

از تمامی کسانیکه به نوشته های من سر می زنند وقت می گذارنند و نوشته های کم بهای من را می خوانند سپاسگزارم و امروز را به همه تبریک عرض می گویم امروز را مقدم شمردم تا در اولین بلگ خودم به فرشتة زندگیم مادرم این روز را تبریک بگویم

مادرم فرشتة من چگونه بگویم دوستت دارم این زبان چگونه کلمات زمینی را بهایی هزار چندان ببخشد تا تمام مهربانیهای تو را قدردان باشد من بهار

بهار تو تنها می توانم بگویم تو را عاشقانه می پرستم با من بمان تا ابد و رنگ سبز چشمانت را که سبزیه زندگی من است را هیچگاه از من دریغ مدار با من بمان روزت مبارک و زندگیت گلباران باد

                  گل

برای تمام مادران و دختران آرزوی بهترینها را دارم باشد که هیچگاه غم سایة سرد و سیاهش را ململ پوش روزهای سبز زندگیتان نکند با آرزوی روزهایی شاد برای شما زندگیتان پر نور روزتان مبارک باد

                        عشق مادر                  


 

چشم هایت را باز کن

چشم هایت را باز کن

بگذار تلأ لو نور خورشد چشم هایت را نوازش دهد

چشم هایت را باز کن دخترک زیبای من

دنیا زیباست

آسمان آبی، زمین سبز

و ابرها چون پشم های زده شده می مانند

چشم هایت را باز کن دخترک زیبای من،

قا صدکان از دیار نا آشنای ابدی پیام آورده اند

نگاه کن بگذار چشم های تو،

پیام قاصدک را ببیند

باور کن دنیا سیاه نیست،

چشم هایت را باز کن.

مادر در کنار تو ایستاده، کودک زیبای من

                             مادر

دستانت را خواهم گرفت تا لحظه ای که در این دنیا باشم.

چشم هایت را باز کن

بگذار...

بگذار تا چند لحظه ای مادر

رنگ چشم های زیبای تو را ببیند

باور کن پروانه ها هفت رنگند و بی حرف، 

و قاصدکان بی رنگند و هزار حرف

باور کن 

پیراهنم گلدار است

و تمامی پروانه ها و قاصدکان ِ روی پیراهنم بهانه ایست

برای نگاه کردن تو!

چشم هایت را باز کن، دنیا خاکستری نیست.

یا، ..... اگر بود،

تو خود آن را به رنگ زیبای چشم هایت در آور

بگذار تا دنیا چشم های زیبای تو را ببیند

دخترک زیبای من

با کوچکترین دستانم اشک هایت را پاک می کنم

و با بزرگترین دستانم صورت پر مهرت را می فشارم

حتی اگر،

نمی خواهی چشم هایت را باز کنی...

من،

دو با نقره ای می شوم برایت

تا هر از گاهی صبا صورت زیبای تو را نوازش دهد

کودکم،

عروسکم،

در کنارم باش

من بهانه ای برای دیدن تو هستم

تو بهانه ای برای من

عروسکم،

نمی گذارم پیراهنت پاره،

دستانت تاول زده

ذهنت خرد و دنیای جودت ابری باشد

در کنارت خواهم ماند

حتی اگر نخواهی چشم هایت را باز کنی؛

در کنارت می مانم ،

می مانم

چشمهایت را ...

 


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 2:50 توسط : بهار
پنجشنبه هفتم تیر 1386
چهار فصل (زمستان)

 

طوفان و صدای باد وحشی

که گویی می خواهد حصارهای چوبی کلبه،

درختان پای در خاک و حتی آسمان را به یغما ببرد

شاید هم می خواهد آتش کم نور درون اجاق خانه را با خود ببرد.

جنگل خواب است؟!.

بچه آهوان گرسنه، جغدها هوهو کنان

آسمان بغض کرده،

زمین هم لحاف مخملی سفیدی روی صورتش کشیده آرام و بی نفس،

گویی مرده!!!

                             کلبه زمستانی

در کلبه باز شد،

نوری خود را از داخل کلبه به بیرون پرتاب کرد و زن بیرون آمد،

پا بر روی برف تازه گذاشت صدای ترک ترک له شدن برف را می توان حس کرد

که بسان صدای استخوان هایی خرد شده می ماند؛

گندم می پاشد، در ایوان و باد دانه ها را کمی دورتر می برد ،

باد صورت زن را می سوزاند و دامن سیاهش را به زور به رقص وا می دارد.

کودک با او نیست لابه لای دامن چیندارش بازی نمی کند؛

کجاست؟

از میان چوب های ورم کرده از درد،

کودک را دیدم خوشحال شدم از اینکه او هم هست؛

خوابیده گویی خسته است از برف بازی ولی،

کمی صبر کنید!

چرا صورتش رنگ پریده، و سرد بی روح است؟

چرا اکنون خفته؟ 

هنوز مانده تا آسمان ستاره باران شود،

                                                          ستاره های شب

چرا خفته؟

تو می پنداری خسته است؟!!

شیطنتهایت کو؟ 

بازیهایت کو؟

پس کو گونه های سرخی که آفتاب آنها را به تو هدیه می داد؟ 

بلند شو، بلند شو!!

برف باریده و همه چیز آماده برای آنکه یک آدم برفی بسازی

دکمه هایی سیاه به جای چشم هایش،

یک هویج به جای دماغش

و شالی رنگی به دور گردنش

بلند شو، برف باریده.!!!

ولی، او آرام خوابیده و زن دسته ای از گندم های طلایی بر سینه اش می گذارد،

زنانی زانو زده شال های سیاه بر سر نهاده در کنار کودک شیون می کنند،

مردانی کلاه در دست، دستها رو به سینه در هم گره کرده نگاهشان بر زمین،

گویی می گریند،

مرد در کنار اجاق  دست روی پیشانی نهاده تا اشکهایش را به آتش هدیه دهد؛

زن هم نان در دست می گوید: 

این نان اوست، بخورید که او گندمزار را آب داد؛

مرد شراب در دست می گوید:

بیاشامید که او تاکستان را بویید

حال صدای ضجه و گریه جای خود را به قهقهه های کودک داده؟!!

گودالی پر از برف،

تابوتی در دست،

کودکی آرام خوابیده،

زوزه باد و سرمای برف،

اشک زن و درد مرد و تنهایی زمین؛

زمستان است؛

زمستان است که زمین تابوتهای زنگ زده از درد رنج را در خود فرو می کشد و می پذیرد،

چرا که خواب است و نمی فهمد این کودک همانی است که او را روزی در آغوش می گرفته؛

و حال او باید کودک را در آغوش بگیرد

بی آنکه بداند

او کودک فصلها بود که حال بی روح و یخ زده است.

خاک یخ زده،

ترک بسته،

زمستان است؛

زمستان است.

مادر در کنار گودال زانو زده می گرید و هق هق گریه اش در میان باد باعث می شود

دیگر صدای زوزه باد را نشنوی،

با دستانش چنگ می زند بر خاک همچنان می گرید،

از مشتش خاک بر روی تابوت می ریزد.

با برخورد خاک بر دیواره های چوبی تابوت گویی

دیواره های چوبی و خاک

صدای یخ بسته در دل مادر را فریاد می زنند؛

پدر دسته ای گندم روی تابوت می گذارد

و مادر آرام زمزمه می کند،

                             مرگ

که کودکم،

آرام بخواب آرام ،

چرا که در بهار از خاک تو شقایقهای وحشی خواهد روئید،

واین شقایق است که فصلها را مست می کند کودکم،

نه گندم؛

چرا که همرنگ خون تو است،

همرنگ خون تو است. 

پس آرام و آسوده بخواب.

         آرام بخواب!!!  

                        صدای هق هق گریه باد؛

                                                  زمستان است،

زمستان.

 


از تمام کسانی که به این بلگ سر می زنند و و نوشته های من را مورد انتقاد خودشون قرار میدن ممنونم  ولی از کسانی که نوشته من رو دنبال کردند (چهار فصل) خواهش می کنم در صورتیکه مایل هستند نظری کلی در بارة این نوشته بدهند ممنون و سپاسگذارم


 


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 2:19 توسط : بهار
جمعه یکم تیر 1386
چهار فصل (پائیز)

 

                      جادۀ پائیزی

سنجاب ها تمامی بلوطهای جنگل را پنهان کرده اند،

برگها زرد گشته ا ند و بر زمین ریخته،

کلاغها آواز می خوانند و پرندگان دسته دسته کوچ می کنند

هنوز سرخی و سیاهی تمشک هایی

که از دید رس گنجشکها خود را میان شاخه و برگها پنهان کرده اند دیده می شود.

کبه هم زرد گشته نارنجی همانند غروب خور شید. 

گندمزار طلایی می رقصد،

باد می وزد و صدای هوهویش در میان دیوارهای چوبی خانه به گوش می رسد.

گندمزار در دست مرد،

شال به کمر بسته،

داس در دستی دیگر،

خوشه چینی است. 

زن پشت به پشت مرد گندم ها را دسته می کند

کوک که حالا بزرگتر شده دور دامن خزان زن می چرخد

کلاغها را می شمارد

به آواز پاییز که با باد لای گندمزار می پیچد گوش می دهد .

غروب است؛ 

گندم ها دسته،

زن ومرد در ایوان نشسته،

آبی خنک ونسمی آرام و سرد،

 خزان است؛ 

برگها می بارند،

ایوان را می پوشانند،

                               برگهای پائیزی

زن و مرد یکی می شوند با رنگ خزان گویی برگها می ریزند

به بهانه آنکه

 تمامی خستگی آنها را بپوشانند.

ابرهای سیاه می آیند اسب های سپید می گریزند،

باران می بارد.

قطره قطره می چکند بر روی پنجره وسقف خانه

و از کلبه صدای آسیاب می آید،

زن گندم های پاییزه را آرد می کند و مرد در کنار اجاق داس را با سنگی می ساباند

کودک از پنجره به باران خیره است تا

آواز پاییز را در ذهن خود بگنجاند.

                          مهتاب

حال دیگر نیمه شب است؛

ابرهای سیاه باران را که گویی اسیر سیاهی آنهاست، با خود می برند.

ابرهای سیاه می روند و مهتاب را آزاد می کنند،

تمامی جنگل نظاره گر مهتاب بیرون آمده است تا در این پائیز برگ ریز سلامی دوباره به او گویند؛

پائیز است.

پائیز.

 


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 1:43 توسط : بهار





Powered by WebGozar

بزرگترين سايت جاوا اسکريپت ايران