پنجشنبه هفتم تیر 1386
چهار فصل (زمستان)
طوفان و صدای باد وحشی
که گویی می خواهد حصارهای چوبی کلبه،
درختان پای در خاک و حتی آسمان را به یغما ببرد
شاید هم می خواهد آتش کم نور درون اجاق خانه را با خود ببرد.
جنگل خواب است؟!.
بچه آهوان گرسنه، جغدها هوهو کنان
آسمان بغض کرده،
زمین هم لحاف مخملی سفیدی روی صورتش کشیده آرام و بی نفس،
گویی مرده!!!

در کلبه باز شد،
نوری خود را از داخل کلبه به بیرون پرتاب کرد و زن بیرون آمد،
پا بر روی برف تازه گذاشت صدای ترک ترک له شدن برف را می توان حس کرد
که بسان صدای استخوان هایی خرد شده می ماند؛
گندم می پاشد، در ایوان و باد دانه ها را کمی دورتر می برد ،
باد صورت زن را می سوزاند و دامن سیاهش را به زور به رقص وا می دارد.
کودک با او نیست لابه لای دامن چیندارش بازی نمی کند؛
کجاست؟
از میان چوب های ورم کرده از درد،
کودک را دیدم خوشحال شدم از اینکه او هم هست؛
خوابیده گویی خسته است از برف بازی ولی،
کمی صبر کنید!
چرا صورتش رنگ پریده، و سرد بی روح است؟
چرا اکنون خفته؟
هنوز مانده تا آسمان ستاره باران شود،

چرا خفته؟
تو می پنداری خسته است؟!!
شیطنتهایت کو؟
بازیهایت کو؟
پس کو گونه های سرخی که آفتاب آنها را به تو هدیه می داد؟
بلند شو، بلند شو!!
برف باریده و همه چیز آماده برای آنکه یک آدم برفی بسازی
دکمه هایی سیاه به جای چشم هایش،
یک هویج به جای دماغش
و شالی رنگی به دور گردنش
بلند شو، برف باریده.!!!
ولی، او آرام خوابیده و زن دسته ای از گندم های طلایی بر سینه اش می گذارد،
زنانی زانو زده شال های سیاه بر سر نهاده در کنار کودک شیون می کنند،
مردانی کلاه در دست، دستها رو به سینه در هم گره کرده نگاهشان بر زمین،
گویی می گریند،
مرد در کنار اجاق دست روی پیشانی نهاده تا اشکهایش را به آتش هدیه دهد؛
زن هم نان در دست می گوید:
این نان اوست، بخورید که او گندمزار را آب داد؛
مرد شراب در دست می گوید:
بیاشامید که او تاکستان را بویید
حال صدای ضجه و گریه جای خود را به قهقهه های کودک داده؟!!
گودالی پر از برف،
تابوتی در دست،
کودکی آرام خوابیده،
زوزه باد و سرمای برف،
اشک زن و درد مرد و تنهایی زمین؛
زمستان است؛
زمستان است که زمین تابوتهای زنگ زده از درد رنج را در خود فرو می کشد و می پذیرد،
چرا که خواب است و نمی فهمد این کودک همانی است که او را روزی در آغوش می گرفته؛
و حال او باید کودک را در آغوش بگیرد
بی آنکه بداند
او کودک فصلها بود که حال بی روح و یخ زده است.
خاک یخ زده،
ترک بسته،
زمستان است؛
زمستان است.
مادر در کنار گودال زانو زده می گرید و هق هق گریه اش در میان باد باعث می شود
دیگر صدای زوزه باد را نشنوی،
با دستانش چنگ می زند بر خاک همچنان می گرید،
از مشتش خاک بر روی تابوت می ریزد.
با برخورد خاک بر دیواره های چوبی تابوت گویی
دیواره های چوبی و خاک
صدای یخ بسته در دل مادر را فریاد می زنند؛
پدر دسته ای گندم روی تابوت می گذارد
و مادر آرام زمزمه می کند،

که کودکم،
آرام بخواب آرام ،
چرا که در بهار از خاک تو شقایقهای وحشی خواهد روئید،
واین شقایق است که فصلها را مست می کند کودکم،
نه گندم؛
چرا که همرنگ خون تو است،
همرنگ خون تو است.
پس آرام و آسوده بخواب.
آرام بخواب!!!
صدای هق هق گریه باد؛
زمستان است،
زمستان.
از تمام کسانی که به این بلگ سر می زنند و و نوشته های من را مورد انتقاد خودشون قرار میدن ممنونم
ولی از کسانی که نوشته من رو دنبال کردند (چهار فصل) خواهش می کنم در صورتیکه مایل هستند نظری کلی در بارة این نوشته بدهند ممنون و سپاسگذارم
ادامه مطلب
لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 2:19 توسط : بهار