تبليغاتX
 آوای فصل ها
آوای فصل ها
فرشته ایی را روی زمین با نقابی از انسانیت یافتم که زیباترین نام هستی را به دوش می کشید نوشته های من
پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386
چهار فصل (تابستان)

  

شهادت دخت پیامبر بانوی بزرگ جهان حضرت فاطمه زهرا (ص)

را به تمام دوستان، مسلمانان و شیعیان جهان تسلیت عرض می گویم

   مدیریت آوای فصلها              ۲۸/۳/۸۶


 

صدای تاخت اسبان وحشی لای درختان جنگل؛

قرمزی بوته های تمشک جنگلی،

حال گلها به بار نشسته اند

و سرخی سیب های سر از غلاف گلها بر آورده جنگل را جلوه ای از حیات بخشیده.

رقص نور از لابه لای شاخه و برگهای سر به آسمان برده جنگل سبز

و گرما و آبی خنک

که تن خسته گنجشک ها را خنک می کند

خستگی آهوان را از چریدن و سنجاب ها را از چیدن بلوط ها به در می برد

گویی نقاش تمامی رنگ هایش را ناگهان روی زمین ریخته

چون قوس و قزح می درخشد

و کلبه به رنگ، رنگین کمان و مزرعه سبز از دانه های گندم

صدای آواز پرندگان در جنگل طنین می اندازد.

کودک گویی کمی قد کشیده

آب روانه زمین می کند

پای می کوبد بر روی خاک گل شده،

خوشحال تر از بهار،

                           خوشحال تر از بهار

بوی خاک نم زده و نسیمی آرام

درخشندگی خورشید همراه با بوی گندم و سیب های سرخ

شمعدانی های قرمز و صورتی رنگ در رنگ، سبز در رنگ،

زمین جشن گرفته

و خدا گویی تمامی زیبایی ها را به زمین هدیه داده . 

زن در میان گندمزار ایستاده لبخند بر لب،

موهای گندمزار را شانه می زند و دانه هایش را نوازش می دهد،

دامنش همرنگ سبزی گندم است،

از شادی با باد و آفتاب و آفتابگردان می چرخد و می رقصد؛

و مرد استوار ایستاده بیل به دست؛ بیل تکیه داده به او آسمان را مینگرد .

با رقص زن در باد و استواری مرد،

گندمزار تازه سر از غلاف خاک برآورده می داند

در برابر باد چگونه محکم بایستد و برقصد بدون آنکه ساقه اش خم شود؛

آخر برگ ریز نزدیک است. 

آفتاب سوزان و سیب چینی و بوی عطر شیرینی سیب،

زمینی سبز شده و بوی گندم زار،

جوی روان و آب خنک،

تابستان است.

تابستان. 

                         باغ من  

 


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 1:30 توسط : بهار
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386
چهار فصل (بهار)

 

سلام خدمت همه ی کسانی که به بلگ من سر می زنند زحمت می کشن و نظر میدن باید بگم این نوشته از نوشته های قبلی منه و دنباله دار چرا که زیادِ و من سعی میکنم که در طی سه هفته این متن رو آپ کنم امیدوارم انتقاد رو فراموش نکنید ممنونم.  


تیک، تیک، تیک،

 صدای قطرات آب، از قندیل های زمستانه؛

چکه، چکه آب می شوند.

 قطره، قطره خود را رها می کنند،

در برکه ای  که  ماهیان قرمز و طلایی در آن مشغول بازیند،

صدای پرندگان عاشق و رقص گل های نو شکفته ،

 رستن و زیستن شکوفه های سیب، به ، گیلاس

                                  گل یخ

بازی سنجاب ها لابه لای درختان

شیطنت بچه آهوان

 سبزی چمن نورسته

زمینی بیش از حد یخ بسته

که گویی می خواهد با بافتن لباسی سبز

گرمای بیشتری از آفتاب هدیه گیرد.

                  دشت بی انتها

از جنگل که بیرون می آیی کلبه ای را نظاره گر خواهی شد،

زمینی که شخم می خورد،

 مردی که شخم می زند

زنی که نظاره گر شخم زدن زمین است،

کوزه آب در بقل،

انگشتانی که سایبان صورت سفید و گونه های سرخ است

 منتظر خستگی  مردی است  که  با اسب سپید زمین را شخم می زند

تا آبی خنک از چشمه تازه سر زده زمین به او بدهد

با لبخندی که خستگی، از تن مرد بیرون برود؛

کودکی که به دورش می چرخد

در میان چین های دامن گلدارش بازی می کند

و صدای قهقهه ی خنده اش را به بهار هدیه می دهد.

تیک، تیک، تیک؛ 

قطره های آب،

زمین عاشق تر از هر روز،

رقص شکوفه ها و بارانِِِِ رنگ و صدای آب،

دستانی نورسته،

زمینی شخم زده،

دانه های پاشیده شده با دستانی به وسعت آسمان؛

باران شکوفه های سیب و انار؛

 بهار است.

بهار.

                     باران شکوفه ها سیب


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 4:33 توسط : بهار
جمعه چهارم خرداد 1386
پرواز

 

بالهایم کو ؟ تا که پر گیرم              

آسمانم کو ؟ به اوج ره گیرم

 

پرواز با قفس 

ریه هایم کو ؟ تا که هوا را حبس کنم در سینه

صدایم کو  ؟ تا فریاد زنم

گوشهایم کو ؟ تا بشنوم صدایی که می خواند مرا

جا مانده ام کجا

میان هجایی از کلمات

هجای کدامین کلمه

... ؟ ... ؟ ... ؟

 

پرواز را می خواهم

خود را به آسمانی برسانم

 به مهمانی شقایقهایی که می خوانند مرا

همردیف جامهای دوده گرفته شوم

بوزم چون باد

ببارم به سان باران

برُبایم سیاهی جامها را

 

کو بالهایم تا ابرها را ببویم

میان باد رها شوم چون قاصدکان

لمس کنم با دستهایم ابدیت را

 

من،

نمی خواهم

آسمانی که ابرها را به مهمانی نمی خواند

چکاوکی که با باد هم صدا نمی نالد

خورشیدی که نمی درخشد

برکه ای که در سفره شب

ستارگان را با خورشید نقره فام نمی چیند

 

                                                               ماه، ستاره، آبی بی پایان 

 

نسیمی که هجای کلمات را فریاد نمی زند

بادی که با من همنوا نمی شود

نمی خواهم

به دین سان منم

تنها

جا مانده

با واژگانی از یک کلمه

 

ب

ه

ا

ر

 

بهار،

تو میدانی بالهایم کجاست

آسمان را می خواهم

تا با باد هم نوا شوم

ببارم بر خاک

بوی خاک و شوری اشکهایم

عطر شقایقهای نهفته در دلم را ببرد

به آسمان

به کهکشان

به دل رباترن ترانه ها

به یکرنگی و صداقت نوشته ها

به جاده ای که یک نفر به انتظار بوی خاک

با باد، آسمان و ستارگان یکی شده

                                می ایستم رو به آسمان

فریاد می زند باد

 

تک واژه های نهفته در دلم

بهار

اوج

آسمان

ابر

شقایق

 

شقایقهایی بی سیاهی شب

                                             شقایق های من

 


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 4:53 توسط : بهار





Powered by WebGozar

بزرگترين سايت جاوا اسکريپت ايران