تبليغاتX
? آوای فصل ها
آوای فصل ها
فرشته ایی را روی زمین با نقابی از انسانیت یافتم که زیباترین نام هستی را به دوش می کشید نوشته های من
دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386
پروانه و ...

 

آرزو ها می رقصند در باد

چون یال اسبان زیبای دشت

و ما تنها نظاره گر طلوع ها و غروب ها هستیم؟!!

ما تنها نظارع گر امواجی هستیم

که صخره ها را در امواج سهمگین خود

می نوردند؟!!

نظاره گر آفتاب بهار هستیم و تابستان گرم

باد پائیز و کولاک زمستان

ولی کاش به جای زیبایی های که ما را نگه می داشت

تا با باد برقصیم و آواز پرندگانی را بخوانیم

که به سرزمین زیبایی کوچ می کنند

می توانستیم همچون پروانه هایی باشیم که پرواز کنان

زیبایی گلها را از آن خود می کنند

و با آرزوهای خود همدوش می شوند

صداقتها را با بالهایشان حمل می کنند

و راستی های واقعی را به دوش می کشند

زندگی می کنند حتی اگر یک روز

و در نهایت با کوله باری از بودن

شعله شمعی را می یابند

و خود را با زیباترین سرود هستی فنا می کنند

ولی...

اما...

اگر پروانه اینگونه است

دلیلی دارد ؟؟؟

نه؟؟

و من از تو می پرسم دلیلش را؟!؟!؟

 

زندگی

زیبای

پروانه

را .......................................

 

تو، این بار چه جوابی خواهی داد!!!

 


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 3:28 توسط : بهار
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386
ندانستم چه بود.................

 

 

 

 

امشب آسمان آبی است

آبی به رنگ بی انتهای بودن

امشب من به انتهای بودن فکر می کنم

به انتهای آزادیهای بی انتها

من امشب

حصیری از جنس برگ درختان نخل در ایوان خانه پهن می کنم

و تشکی که پر از کاه تازه است

ریه هایم را پر می کنم از هوایی که سر شار از بوی کاه است و مزرعه

مزرعه باران خورده و نخلستان های گرم

امشب شعری می نویسم از جنس شیشه

می سپارم به باد

امشب به ماه می نگرم 

تا تک ستاره نورانی آسمان را در دستانم بگیرم

و به این بیندیشم که این ستاره از آن کیست؟؟؟

می خواهم به بلندای کهکشان پرواز کنم

به بلندای ستاره های آسمان

امشب می خوام نور را بیا بم

در همین تاریکی

نور را در دستانم گیرم

چرا که در این تاریکی است که تک روزنه های نور را خواهیم دید

هر چند کوچک

و توانست به سوی آن دوید.

با هر گامی که بر می داری به سوی نور

نور وسیع تر می شود

و دیدم

رقص زیبای نور را

می دوم به سویش

به پنجره ای به بلندای آسمان می رسم

می ایستم

پنجره را باز می کنم

نور صورتم را نوازش می هد

از نیمه چشم به نور می نگرم

با نور یکی می شوم

دستانم را همچون پرنده ای باز می کنم

سرم را بالا می آورم و تن رنجور و خسته ام را به سوی

آسمانی می کشانم

که نور است

آرام بال می زنم

آرام بال می زنم

به اوج می روم

ولی این همه شور و رهایی

این همه شادی از کجا وجودم را در بر گرفته است

همچنان که بال می زنم در آسمان ساکن می ایستم

می ایستم

دارم می سوزم!!!!!

بالهایم، صورتم، گونه هایم

ولی این شوق از کجا وجودم را در بر گرفته

که این سوزش را نادیده می گیرد

دستم را به سوی نور دراز می کنم

و صورتم خیس از بارانی است که از دل بر آمده

و.........

و نور می شوم.

...........................................................................................................

 

 

چشمهایم را باز می کنم

می بینم صورتم گرم شده

تر شده از اشک

بوی کاه  و حصیر خشکیده ی آفتاب خورده می آید

شب است

شب.

دست من به سوی آسمان دراز است

به سوی آن ستاره نورانی

تمامی نور رویا بود؟

پس چرا گونه هایم خیس است و می سوزد؟؟

چرا کاه و حصیر خشکیده اند و

دست من به سوی آسمان دراز است؟؟؟

چه شبی بود؟!!!

و این رویا از کدامین دیار

در آسمان ذهن من جای گرفت؟؟؟

من اکنون کجایم؟؟؟

روی زمینم یا در حال پروازم

پروازی که با نور همراه است؟؟؟

در این زمین خاکی کسی هست که پاسخ گوی من باشد؟؟؟

من پاسخی می خواهم

پاسخی از جنس نور؟؟؟

کیست که مرا پاسخی دهد؟؟؟؟؟

کیست......... .


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 3:47 توسط : بهار
چهارشنبه یکم فروردین 1386
هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز

 

امشب آسمان ستاره باران است

ماه نور نقره ای رنگش را بر زمین پراکنده کرده.

و صبح خورشید ، آسمان را آذین می بندد

قاصدکان خبر می آورده اند

از دیار نا آشنای بودنها

شقایقها می رقصند با آواز زیبای قاصدکان

و از گلبرگهایشان برایم دستمالی به لطافت ابرهای آسمان می بافند

درها باز است

درها باز است

طبیعت مرا به مهمانی بهار می خواند

مهمانی گلهای اقاقیا

پس وعده دیدار من نزدیک است

دیداری به روشنی نور

و به سبکی ابرها

دیداری برای شروعی دیگر

شروعی برای آغازی نو

آغازی در جاده بی انتهایی که دیگر درهایش باز است

بهار و گلهای اقاقیا به انتظار من هستند

من،

بهاری هستم،

که سالهاست به انتظار عطر گلهای اقاقیاست

و می پندارم این لحظه نزدیک است

نزدیک

لحظه دیدار نزدیک است

نزدیک است برای پیوستن به روشنایی که زیباترین زیباییهاست

 

سال نو آغازی برای نویدی دوباره

نویدی شادی بخش را به شما تبریک می گویم

باشد همیشه شاد، پیروز و سر بلند باشید هر جا و در هر مکانی

سال نو بر شما و تمامی ملت ایران مبارک باد

در پناه حق

تا دیداری دوباره

خدانگهدار

 


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : بهار





Powered by WebGozar

بزرگترين سايت جاوا اسکريپت ايران