آی شقایقها آی شقایقها شما از کدامین دیار می آیید؟
می گویند شمایید که از قاصدکان خبر می آورید؟
می گویند شمایید که در دیار تنهائی بودنها جا مانده اید؟
می گویند که شما عاشق سرخی طلوع آفتاب و آسمان نیلی هستید؟
آی شقایقها آی شقایقها شما هم افسانه شده اید!!!
می پنداشتم شما خود را در دشت رها می کنید تا که آزاد آزاد باشید ولییییییییییییییی...............
دیگر حتی دشتها را آزین نمی بندید؟؟؟
دیگر در دشتها گلبرگهای چروک خورده تان را با نور خورشید صبحگاهی به سرخی لاله های سر بر آسمان برده رنگ نمی زنید!!!...................
این صدای قطره های آب زمستانی است که شقایق را می خواند
و من به قطره گفتم:
هنوز تک شقایقی هست
در دشتی که به جاده ی ابدیت زندگی و عشق ختم می شود
تنها این هنگام است که من بهانه ای برای زندگی کردن دارم
چرا که تا شقایق در دشت بروید من زنده خواهم بود
زنده خواهم بود برای اینکه شقایق پر پرواز من است
او سپیده و سپیدار من است .
و همدم صبح و گل و بهار می شوم تا دامن دشت، شقایق را به مهمانی بخواند
و چشم من می ماند به صحرا
تا سر خی طلوع صبح با سرخی گلبرگهایش یکی شود
من با یاد او خورشید و ماه را در ذهنم می پرورانم
و آواز باران را می خوانم.
با تو هستم!
با تو که می دانی شقایق سرخ است و داغ بر دل دارد!!
به شقایق می گویی
من زنده هستم به یاد او
می گویی که من زمانی که به جام سرخش می نگرم
سیاهی انتهای گلبرگهایش مرا به یاد چراغ دوده گرفته اتاقم می اندازد
اتاقی با تک پنجره ای رو به دشت .
دشتی که همیشه شقاق را به مهمانی می خواند؟!؟!؟!
آی قطره آی قطره
باد صبا وزیدن آغاز کرده پنجره ها را بگشایید آسمان هنوز آبی است،
و خورشید صبگاه، سرخ و طلایی است
پنجره را بگشایید
پنجره را بگشایید
تا عطر دلچسب بهانه ی زنگی خود را در رییه هایم حبس کنم
چرا که تا شقایق در دشت می روید
من زنده هستم.
ادامه مطلب
لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 2:29 توسط : بهار

درباره وبلاگ
