تبليغاتX
 آوای فصل ها
آوای فصل ها
فرشته ایی را روی زمین با نقابی از انسانیت یافتم که زیباترین نام هستی را به دوش می کشید نوشته های من
یکشنبه سیزدهم اسفند 1385
شقایق بهانه ای برای زندگی

آی شقایقها آی شقایقها شما از کدامین دیار می آیید؟

می گویند شمایید که از قاصدکان خبر می آورید؟

می گویند شمایید که در دیار تنهائی بودنها جا مانده اید؟

می گویند که شما عاشق سرخی طلوع آفتاب و آسمان نیلی هستید؟

آی شقایقها آی شقایقها شما هم افسانه شده اید!!!

می پنداشتم شما خود را در دشت رها می کنید تا که آزاد آزاد باشید ولییییییییییییییی...............

دیگر حتی دشتها را آزین نمی بندید؟؟؟

دیگر در دشتها گلبرگهای چروک خورده تان را با نور خورشید صبحگاهی به سرخی لاله های سر بر آسمان برده رنگ نمی زنید!!!...................

 

این صدای قطره های آب زمستانی است که شقایق را می خواند

 

و من به قطره گفتم:

 

هنوز تک شقایقی هست

 در دشتی که به جاده ی ابدیت زندگی و عشق ختم می شود

تنها این هنگام است که من بهانه ای برای زندگی کردن دارم

چرا که تا شقایق در دشت بروید من زنده خواهم بود

زنده خواهم بود برای اینکه شقایق پر پرواز من است

او سپیده و سپیدار من است .

و همدم صبح و گل و بهار می شوم تا دامن دشت، شقایق را به مهمانی بخواند

و چشم من می ماند به صحرا

تا سر خی طلوع صبح با سرخی گلبرگهایش یکی شود

من با یاد او خورشید و ماه را در ذهنم می پرورانم

و آواز باران را می خوانم.

 

با تو هستم!

با تو که می دانی شقایق سرخ است و داغ بر دل دارد!!  

به شقایق می گویی

من زنده هستم به یاد او

می گویی که من زمانی که به جام سرخش می نگرم

سیاهی انتهای گلبرگهایش مرا به یاد چراغ دوده گرفته اتاقم می اندازد

اتاقی با تک پنجره ای رو به دشت .

دشتی که همیشه شقاق را به مهمانی می خواند؟!؟!؟!

 

آی قطره آی قطره

باد صبا وزیدن آغاز کرده پنجره ها را بگشایید آسمان هنوز آبی است،

و خورشید صبگاه، سرخ و طلایی است

پنجره را بگشایید

پنجره را بگشایید

تا عطر دلچسب بهانه ی زنگی خود را در رییه هایم حبس کنم

چرا که تا شقایق در دشت می روید

من زنده هستم.


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 2:29 توسط : بهار
جمعه چهارم اسفند 1385
راز نیلوفر آبی

                                                                                                                                                    

 

با آواز مرغان اساطیر در باد به دنبال گم شده ای بودم

می خواستم نغمه فرح بخش باران،

صدای برگها ،

آواز چلچله ها را

و صدای تاخت اسبان وحشی را

از میان رخنه های محو شده گذشته بیابم

اسطوره هایی برای رسیدن به گم شده ام

رسیدن به اوئی که می دانستم که بود و چه

ولی ناگهان یک صبح

صبحی که خورشید اسیر ابر و باران بود

نسیم سرد سوز اَندوز

او را در میان دستهای خود به ناکجا برد.

راستی تو می دانی ناکجا کجاست؟

چگونه جائی است؟

آسمانش چه رنگی است؟

در آنجا باد چه می خواند

و پرندگان نغمه کدامین دل را سر می دهند؟

ابر ها آنجا می گریند؟

برکه ها ماهیان را در خود نگه می دارند

یا که آنها را به خشکی می اندازند؟

آنجا کجاست؟

تو می دانی؟

 

تو می دانی که گم شده من آنجاست؟

...........................................

.........................................

.........................................

راستی صبا وزیدن آغاز کرده

در سیاه شب!!!

هنوز نمی داند که به طلوع نور مانده

و نمی داند دل من چون شب گرفته

چون شبی بی ستاره

آی صبا تو چه می دانی از من

از او

از آسمان و خورشید؟

حتی بی صدا می وزی؟

 

برو

برو،  بی صدا برو.

 

ولی

ندائی می آید

ندایی که اسمش را می خواند؟

اسمش را از دیاری می خواند.

از ناکجا

همانجا که آنجاست

آنجایی که بی جاست و بی همتاست

از آنجا نامش را می خواند

من چگونه به آنجا روم؟

باد می گوید: از سرو بپرس

رو به سرو می کنم و می پرسم:

ناکجا کجاست؟

می گوید:

زمانی که توانستی روی برکه ای راه روی

آخرین غنچه نیلوفر آبی را خواهی دید

و اگر توانستی خورشید را آزاد کنی

وشکوفا شدن غنچه را  پس از هزاران  سال  ببینی

عطرش را در ذهنت نگاه دار

چرا که عطر نیلوفر آبی

راهی  برای رسیدن

به ناکجایی است

که می خواهیی ...............................

 


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 3:7 توسط : بهار





Powered by WebGozar

بزرگترين سايت جاوا اسکريپت ايران