

ادامه مطلب
لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 8:33 توسط : بهار
یه فکر یه ایده یا چیزی که من و تو رو وادار به یاد آوری میکنه وادار به نوشتن، نوشتن از زندگی خودمون و یا زندگی آدمای دیگه نوشتن یه شعر نوع یا یه قصیده نوشتن یه سلام یا حتی یه خداحافظی

و خیلی چیزای دیگه...
این نوشته ای که من در این قسمت بلگم قرار دادم یک داستان از زبان یک فیلمبردار صداوسیما در زمان جنگ وقتی برای کسی تعریفش می کنم یه احساس خوشایند و غریبی بهم دست میده دوست داشتم این داستان رو از زبان خودم به نقل از یک انسان خاکی از جنس خودمون من وتو رو براتون تعریف کنم.
ماجرا از این قرار بود :
یک روز از روزای آفتابی من (فیلمبردار) به همراه دستیارم با یک گروه ازافسرها و درجه داران ارتش به منطقه جنگی می رفتیم همه چی رو به راه بوده هوا آفتابی بود و من هم سر خودمو با یه روزنامه گرم کرده بودم و دوستم هم خوابیده بود و سرش رو روی میز جلوی خودش گذاشته بود تا اینکه یه اشکال فنی برای اون هواپیما بوجود اومد اول موتورها از کار افتادن و بعد هم تمام برقها قطع شدن طوری که دیگه به سختی می شد همدیگرو دید و پیدا کرد.
اون آهن پرنده از اون ارتفاع زیاد در حال سقوط به سطح زمین بود توی این موقع همه دنبال چراغ قوه بودن و من که سریعتر تونستم چراغ قوه رو پیدا کنم اونو روشن کردم و دیدم که یکی از افسرها داره با ایما و اشاره فقط میگه اشهد خودتونو بخونین منم که نمی دونستم چی کار کنم به همکارم که خواب بود نگاهی کردم تکونش دادم و گفتم : بلند شو، بلند شو اشهد تو بگو ما داریم سقوط می کنیم ولی صدا به صدا نمی رسید و اون که تازه از خواب پریده بود گیج گیج بون هواپیما داشت سقوط می کرد بین زمین و آسمون بودیم که من تنها تونستم اینو بگم ای فریاد رس به فریادم برس در همین لحظه که هواپیما به زمین برخور کرد و ما در میان شعله های آتش بودیم یه نفر زیر دست منو گرفت و گفت: بلند شو و خودتو از این آتش رها کن خودتو از این آتش رها کن زمانی که چشمم رو باز کردم خودمو دیدم که کفش پام نبود و پاهام کمی سوخته بود و فاصله زیادی تا هواپیما داشتم و می دیدم که هواپیما داره توی شعله های آتیش میسوزه و دود سیاهی همه جا رو گرفته بود و من تنها کسی بودم که از این حادثه جون سالم به در بردم ...
داستان عجیبی بود نه؟؟؟ ولی در دنیای هزار رنگ ما از این معجزه ها زیاد اتفاق افتاده و ما هم زیاد دیدیم و زیاد هم شنیدیم حتی اگر کوچیک بوده و به چشم هم نمی اومده چه در قرآن خوندیم چه در همین عصر خودمون دیدیم و من هم همینجا میگم آیا فریاد رسی هست که به فریاد ما برسه به فریاد دلهای شکسته به فریاد آدمای دردمند به فریاد.... به فریاد همه برسه؟؟؟
میرسه، میرسه میدونیم که میرسه
ته کوچه پائیزی زیر درخت همیشه سبز او به انتظارِ به انتظار؛ انتظاری از جنس نور تا ما به او سلامی از جنس نور بگیم.
و من سلامی از جنس نور و با عطر گلهای نرگس به اون میگم؛
سلام.............