تبليغاتX
? آوای فصل ها
آوای فصل ها
فرشته ایی را روی زمین با نقابی از انسانیت یافتم که زیباترین نام هستی را به دوش می کشید نوشته های من
شنبه هجدهم آذر 1385
در انتظار

آه

دیگر آواز قاصدکان را از هیچ دیاری به ارمغان

نمی آورند.

تو از پشت پنجره به انتظار کیستی ؟

به انتظار چیستی ؟

او، می گوید!!!

دیگر با آواز خروس از خواب بیدار نخواهی شد!

دیگر از پشت پنجره جز دیوارهای بلند

که تو می پنداری درختان سرو تو در تو هستند هیچ نخواهی دید هیچ نخواهی دید!!!

افسوس،

افسوس تو هنوز به دنبال آواز قاصدکانی!!!؟

باشد

باشد شاید در میان دیوارهای آجری شهر

در کنار پیاده روها زیر درختان خزان چنار چون مارکووالدوو توانست به انتظار روییدن قارچ های سمی نشست!!!

بعد از اولین باران شبانه

ولی سالهاست که دیگر کسی آواز قاصدکان را نشنیده است

سالهاست دگر نه کسی از قاصدکان خبرمی آورد

نه قاصدکان با خبرمی آیند

و من سالهاست به انتظارخبرم سالهاست،

می ترسم آواز قاصدکان را از یاد برده باشم،

سالهاست که از پشت پنجره خیره به پیاده روای هستم که جر برگهای پاییزی کسی را به مهمانی نخوانده

ولی من در انتظارم

و این نامه را نوشتم تا اگر کسی از قاصدکان پیغامی دارد به من بدهد

من هنوز در انتظارم در کنار پنجره ی پائیزیی رو به جاده ی ابدیت منتظر    می مانم و می دانم خبری برایم می آورند می دانم...............

راستی یادم رفت تو خبری از قاصدکان داری.........؟


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 1:57 توسط : بهار
پنجشنبه دوم آذر 1385
باد

امروز هوا آبی است وباد صبا می وزد،

روسری آبی دخترکی را که در جاده ابدیت راه می رود به رقص وا می دارد

ولی دخترک همچنان به انتها می نگرد

برگها دایره وار می چرخند و با باد می رقصند

ولی باد برگهای پائیزی را نمی خواهد!!!

ابرهای خاکستری می آیند

باران می بارد و باد با باران رگبار می سازند

ولی دخترک با همان روسری آبی بی اعتنا به باد و باران و برگها ی زرد

درجاده راه می رود

باران می ایستد

باد فریاد می زند

ولی باران دید دریچه ی نگاه دختر را

 پس او را در آن جاده ی بی آسمان رها

می کند تا دخترک به مقصد برسد.

باد می غرد ابرهای سیاه را به مهمانی می خواند برف می بارد

و با باد کولاک می کند

ولی باز دخترک بی اعتنا راه می رود

راه می رود

پاهای دخترک یخ بسته دگر تاب ندارد

نفس هایش شماره دار گشته بر روی زمین زانو می زند

با موهای یخ بسته به دستمال آبی می نگرد به یاد آسمان می افتد

بلند می شود می ایستد و راه می رود

ولی باد و برف سنگ دل تر از بارانند

آنقدر باریدنند و وزیدند که

که دخترک تاب نیاورد و چون درختی بر زمین افتاد 

 مُرد

زمین آن هنگام ترسید

و دستمال آبی به دست باد افتاد و دیگر هیچگاه آسمان آبی نشد

باد شادمان با دستمال آبی می رقصید و می چرخید ولی

ناگهان خورشید تابید

ابر نالید

برف ترسید و آب شد

زمین آه کشید

و باد گریست

چرا که دیگر دخترک نبود

و او حال فهمیده بود که دستمال آبی بهانه ای برای بودن دخترک بوده

و او دخترک را می خواسته

که همرنگ افسانه ها بود

نه دستمال آبی همرنگ آسمان بی نهایت را ...................


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 2:41 توسط : بهار





Powered by WebGozar

بزرگترين سايت جاوا اسکريپت ايران