آه
دیگر آواز قاصدکان را از هیچ دیاری به ارمغان
نمی آورند.
تو از پشت پنجره به انتظار کیستی ؟
به انتظار چیستی ؟
او، می گوید!!!
دیگر با آواز خروس از خواب بیدار نخواهی شد!
دیگر از پشت پنجره جز دیوارهای بلند
که تو می پنداری درختان سرو تو در تو هستند هیچ نخواهی دید هیچ نخواهی دید!!!
افسوس،
افسوس تو هنوز به دنبال آواز قاصدکانی!!!؟
باشد
باشد شاید در میان دیوارهای آجری شهر
در کنار پیاده روها زیر درختان خزان چنار چون مارکووالدوو توانست به انتظار روییدن قارچ های سمی نشست!!!
بعد از اولین باران شبانه
ولی سالهاست که دیگر کسی آواز قاصدکان را نشنیده است
سالهاست دگر نه کسی از قاصدکان خبرمی آورد
نه قاصدکان با خبرمی آیند
و من سالهاست به انتظارخبرم سالهاست،
می ترسم آواز قاصدکان را از یاد برده باشم،
سالهاست که از پشت پنجره خیره به پیاده روای هستم که جر برگهای پاییزی کسی را به مهمانی نخوانده
ولی من در انتظارم
و این نامه را نوشتم تا اگر کسی از قاصدکان پیغامی دارد به من بدهد
من هنوز در انتظارم در کنار پنجره ی پائیزیی رو به جاده ی ابدیت منتظر می مانم و می دانم خبری برایم می آورند می دانم...............
راستی یادم رفت تو خبری از قاصدکان داری.........؟
ادامه مطلب
لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 1:57 توسط : بهار


درباره وبلاگ
