یکشنبه چهاردهم آبان 1385
زمانی که من ...
زمانی که من مُردم،
مرا با گل بوته های عشق بیارایید.
مگریید.
من...
در کنارتانم.
با شما هستم، آی با توا َم !
بر من گریه مکن،
مرا رها سازید از، از خاک به آبی بیکران عشق بسپارید، مرا!
با قایقی از دشت های سبلان، دماوند؛
آنگاه دیبای سپیدی بر صورتم اندازید،
تا خنده شادیم را کسی نبیند و غبطه نخورد.
آی، آی !
سیب بهشتی را برایم بیاورید تا تنها،
تنها ببویمش باور کنید حتی چشم هایم را، می بندم،
تا زیباییش را نبینم.
زمانی که من مُردم،
بر من گریه مکنید.
من بهاری ابدی هستم.
بهاری جاودان.
سرخی گونه هایم، حتی زمانی که آرام،
آرام آرمیده ام تو را به یاد لاله های عاشق می اندازد،
آنگاه بر من خرده مگیر
باور کن؛ و یادت باشد سرخی گونه هایم از شوق دیدار است،
دیداری به زیبایی و عطر گل های نرگس.
زمانی که من مُردم بر من خاک مریزید
می دانید؟!!
من زمانی می میرم،
که ابر های سیاه آسمان نیلی را پو شانده باشند
و کلاغ ها قار قار می کنند،
و باران چون پشم های زده شده می بارد.
حال دیگر،
بر من خاک مریزید بگذارید،
دست هیچ انسانی تن سفیدم را آلوده مکند.
و دنیای ابری وجودم را، هیچ کس نبیند؛
باز هم می گویم به گونه های سرخم نگاه مکنید.
بگذارید آرام، آرام به خوابی ابدی روم
و بدانید،
این سرخی از شدت سرما نیست،
از گرمای وجودم نشئت می گیرد؛
از گرمای وجودم .
به من دست مزنید تا آسمان آرام وجودم را به خاک بسپارد.
می دانی؟
حتی ابرهای آسمان آتش شعله ور درونم را خاموش نخواهد ساخت.
ولی بگذارید آسمان مرا به خاک بسپارد،
چرا که می خواهم، پرواز کنم،
پرواز.
و زمانی که، به معشوقم، به عشقم، می رسم
گونه هایم چون لاله های آتشین صحرای بی انتهای وجودش باشد؟!!
ادامه مطلب
لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 2:47 توسط : بهار