تبليغاتX
 آوای فصل ها
آوای فصل ها
فرشته ایی را روی زمین با نقابی از انسانیت یافتم که زیباترین نام هستی را به دوش می کشید نوشته های من
سه شنبه سی ام آبان 1385
باز هم سلام

 

میخواهم سلامی دوباره به زمین گویم سلامی از جنس خاک از جنس خود از جنس تو من میخواهم چون باد بوزم چون باران ببارم چون رعد بغرم وبگویم سلام این یک سلام از جنس توست برای تو ولی با نسیم دلنواز صبا سلام

سلام ، سلام به تمامی گلهای بابونه ، به تمامی پروانه ها

سلام

این سلام را به پرچین های باران زده میدهم که بوی بهار را به ارمغان می آورده بوی زندگی سلام به افتاب که در من میدرخشد وسلام سلامی به ماه به ستارگان و به شب که میدرخشد چون چشمهای تو سلام سلام به تو


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 2:0 توسط : بهار
سه شنبه شانزدهم آبان 1385
سلامی از بهار در خزان

سلام

سلامی به روشنی آفتاب

و به زیبایی و شادابی گلهایی که از لای برفهای زمستانی خود را نمایان می کنند

و سلام ، سلام به تو

این، یا در واقع نوشته ی ( پروانه های ذهنم ) آخرین نوشته ی دفترم هست ولی امیدوارم آخرین نوشته بلگم نباشه و باز هم نوشته هایی بهتر رو توی این بلگ هزار تو قرار بدم ولی شاید برای مدتی کوتاه و یا طولانی طول بکشه تا باز به این بلگ هزار تو سر بزنم ولی به هر حال لازم دونستم اینو بگم حتی برای اونهایی که سر می زنند و نظری ندارند

براتون آرزوی سلامتی می کنم و آرزو می کنم آرزو های رنگینتون به حقیقت بپیونده

و در آخر از کسی که به این بلگ سر میزنه و مشوق اصلی من برای مرتب کردن دفترم و درست کردن و مرتب کردن این بلگ بوده متشکر و سپاسگذارم و در همه مراحل زندگیش براش آرزوی موفقیت می کنم

تا سلامی دیگه خدا یار و نگهدار همه


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 2:41 توسط : بهار
سه شنبه شانزدهم آبان 1385
پروانه های ذهنم

آرزوهایم چون حبابی سر گردان می ماند

می ترسم

باد زیبایی رنگ هایش را

که در تلالو نور خورشید هزار رنگ است     

در خود محو سازد

و لا به لای گل های اقاقیا پنهان سازد

حال می دانم

که چرا زمانی که عطر گل های اقاقیا صورتم را نوازش می دهد

من لذت می برم


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 2:23 توسط : بهار
یکشنبه چهاردهم آبان 1385
زمانی که من ...

زمانی که من مُردم،

مرا با گل بوته های عشق بیارایید.

مگریید.

من...

در کنارتانم.

با شما هستم، آی با توا َم !

بر من گریه مکن،

مرا رها سازید از، از خاک به آبی بیکران عشق بسپارید، مرا! 

با قایقی از دشت های سبلان، دماوند؛

آنگاه دیبای سپیدی بر صورتم اندازید،

تا خنده شادیم را کسی نبیند و غبطه نخورد.

آی، آی !

سیب بهشتی را برایم بیاورید تا تنها،

تنها ببویمش باور کنید حتی چشم هایم را، می بندم،

تا زیباییش را نبینم.

زمانی که من مُردم،

بر من گریه مکنید.

من بهاری ابدی هستم.

 بهاری جاودان.

سرخی گونه هایم، حتی زمانی که آرام،

آرام آرمیده ام تو را به یاد لاله های عاشق می اندازد،

آنگاه بر من خرده مگیر

باور کن؛ و یادت باشد سرخی گونه هایم از شوق دیدار است،

دیداری به زیبایی و عطر گل های نرگس.

زمانی که من مُردم بر من  خاک مریزید

می دانید؟!!

من زمانی می میرم،

که ابر های سیاه آسمان نیلی را پو شانده  باشند

 و کلاغ ها  قار قار می کنند،

و باران چون پشم های زده شده می بارد.

حال دیگر،

بر من خاک مریزید بگذارید،

دست هیچ انسانی تن سفیدم را آلوده مکند.

و دنیای ابری وجودم را، هیچ کس نبیند؛

باز هم می گویم  به گونه های سرخم نگاه مکنید.

بگذارید آرام، آرام به خوابی ابدی روم

و بدانید،

این سرخی از شدت سرما نیست،

از گرمای وجودم نشئت می گیرد؛

از گرمای وجودم .

به من دست مزنید تا آسمان آرام  وجودم را به خاک بسپارد.

 می دانی؟

حتی ابرهای آسمان آتش شعله ور درونم را خاموش نخواهد ساخت.

ولی بگذارید آسمان مرا به خاک بسپارد،

چرا که می خواهم، پرواز کنم، 

پرواز.

و زمانی که، به معشوقم، به عشقم، می رسم

گونه هایم چون لاله های آتشین صحرای بی انتهای وجودش باشد؟!!

 


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 2:47 توسط : بهار
سه شنبه نهم آبان 1385
عروسک من

 

چشم هایت را باز کن.

چشم هایت را باز کن بگذار،

تلأ لو نور خورشد چشم هایت را نوازش دهد.

چشم هایت را باز کن.

دخترک زیبای من آسمان آبی، زمین سبز

و ابرها چون پشم های زده شده می مانند.

چشم هایت را باز کن دخترک زیبای من،

نگاه کن؛ قا صدکان از دیار نا آشنای ابدی پیام آورده اند.

چشم هایت را باز کن.

بگذار چشم های تو، پیام قاصدک را ببیند

باور کن دنیا سیاه نیست، چشم هایت را باز کن.

مادر در کنار تو ایستاده،

کودک زیبای من.

دستانت را خواهم گرفت تا لحظه ای که در این دنیا باشم.

چشم هایت را باز کن. 

بگذار تا چند لحظه ای مادررنگ چشم های زیبای تو را ببیند.

باور کن پروانه ها هفت رنگند و بی حرف، 

و قاصدکان بی رنگند و هزار حرف.

باور کن،  پیراهنم گلدار است

و تمامی پروانه ها و قاصدکان ِ روی پیراهنم بهانه ایست

برای نگاه کردن تو!

چشم هایت را باز کن.

دنیا خاکستری نیست.

یا، ..... اگر بود،

تو خود آن را به رنگ زیبای چشم هایت در آور.

بگذار تا دنیا چشم های زیبای تو را ببیند

دخترک زیبای من.

با کوچکترین دستانم اشک هایت را پاک می کنم

و با بزرگترین دستانم صورت پر مهرت را می فشارم.

حتی اگر، نمی خواهی چشم هایت را باز کنی،

من، دو با نقره ای برای تو می شوم.

تا هر از گاهی صبا صورت زیبای تو را نوازش دهد.

کودکم، عروسکم، در کنارم باش

من بهانه ای برای دیدن تو هستم.

عروسکم، نمی گذارم پیراهنت پاره،

دستانت تاول، زده ذهنت خرد و،

دنیای جودت ابری باشد

من در کنار تو خواهم ماند.

حتی اگر نخواهی چشم هایت را باز کنی؛

در کنارت می مانم ، می مانم .

 


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 2:9 توسط : بهار
سه شنبه نهم آبان 1385
تیک تاک

زمان می گذرد از پس ساعت های شنی از پس نگاه ها و ما گویی تنها نظاره گریم

نظاره گر زمانی که بودنمان را به یغما می برد.

سینه ام فشرده می شود از تیک تاکها؛

و من سرگردان بدنبال اویی هستم

که می داند من هستم و می داند از تیک تاک ساعتی سخن

می گوییم که مرا چون برگهای خزان در باد به این سو آن سو می برد.

بار الهی با توام؛ با توام،

صدایم را می شنوی.

می ترسم سرگردان شوم،

می ترسم،

این تیک تاکها بودن ها را به یغما ببرد

می ترسم در این دیار پاییزی تنها خود بمانم و تمامی دشتها و شقایقها؛

بازی گنجشکها در میان برگهای خزان رویایی بیش نباشد..................

راستی می دانم با منی می دانم ، می دانی چه می گویم، می دانم؛

و بدان هنوز فراموشت نکردم و نخواهم کرد چرا که لحظه ی فراموشی لحظه ی مرگ من است و بس.

پس باز هم می گویم معبودم، دوستت دارم.

و زمانی که به تو می اندیشم پروردگارم آرامشی ابدی می یابم،

چرا که می دانم بامنی و دیگر از تیک تاکها؛

هراسی ندارم، هراسی ندارم تا تو را دارم.

 

 


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 1:28 توسط : بهار
دوشنبه هشتم آبان 1385
سخن مگو :

 

مادرم سخن مگو 

کلامت را در سینه ات نگه دار، که اگر گویی؛

گلوله ای می شود، سینه ات را می درد؛ قلبت آنگاه است که در دستم

می تپد!

مادرم سخن مگو، که اگر گویی :

چون پدر غرقه در خون می شوی و صدایت را به آغوش سرد خاک

می دهی؛

باور کن خاک سرد تر از دستان من نیست... .

به آغوشت پناه می آورم، دستان کوچم را روی لبانت می گذارم،

تاهاله ای باشد؛  برای آنکه هر روز بشنوم، صدای تپش تند قلبت را

که به تاخت اسبان وحشی می ماند.

 من تو را جاودانه می خواهم.

مگذار؛ تنهایی پدر بهانه ای باشد، تا دگر بار سینه ی پاره پاره ی من

آغشته به خون سینه ی دریده شده ی تو باشد.

مادرم سخن مگو:

زمانی که سینه ات از درد و رنج آماس می کند؛

ضربان قلبت، ذهنم را به تپش وا می دارد! .

و آن زمان که انگشتان کوچکم سلیبی بر دهانت می شود،

چشمانت را به چشم های کوچکم بدوز که دریایی است برای خاموشی شعله ی خشم تو.

من می دانم هر زمان که به چشم هایم بنگری، سخن نخواهی گفت و لبخندی نسارم می کنی، می دانم؛ 

پس مگذار،امیدم واهی باشد! ؛ مگذار. 

می دانی؛ می دانی می خواهم فریاد کشم به آسمان وزمین، دشت و کوه و جنگل،

تا خاک بداند، بفهمد و بنگرد! ؛ دگر بار غرقابه در خون غزیزانم نخواهد گشت.

پس هرگز سخن مگو تا، تا.....

باشی برای من تا ابد.


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 15:36 توسط : بهار





Powered by WebGozar

بزرگترين سايت جاوا اسکريپت ايران