تبليغاتX
 آوای فصل ها
آوای فصل ها
فرشته ایی را روی زمین با نقابی از انسانیت یافتم که زیباترین نام هستی را به دوش می کشید نوشته های من
شنبه پانزدهم مهر 1385
چهار فصل(زمستان)

 

طوفان و صدای باد وحشی

که گویی می خواهد حصارهای چوبی کلبه،

درختان پای در خاک و حتی آسمان را به یغما ببرد

شاید هم می خواهد آتش کم نور درون اجاق خانه را با خود ببرد.

جنگل خواب است؟!.

بچه آهوان گرسنه، جغدها هوهو کنان و آسمان بغض کرده،

زمین هم لحاف مخملی سفیدی روی صورتش کشیده آرام و بی نفس،

گویی مرده.

در کلبه باز شد،

نوری خود را از داخل کلبه به بیرون پرتاب کرد و زن بیرون آمد،

پا بر روی برف تازه گذاشت صدای ترک ترک له شدن برف را می توان حس کرد

که بسان صدای استخوان هایی خرد شده می ماند؛

گندم در دست می پاشد، در ایوان و باد دانه ها را کمی دورتر می برد ،

صورت زن را می سوزاند و دامن سیاهش را به زور به رقص وا می دارد. 

کودک با او نیست لابه لای دامن چیندارش بازی نمی کند؛

کجاست؟ . 

از میان چوب های ورم کرده از درد،

کودک را دیدم خوشحال شدم از اینکه او هم هست؛

خوابیده گویی خسته است از برف بازی ولی،

کمی صبر کنید!

چرا صورتش رنگ پریده، وسرد بی روح است؟

چرا اکنون خفته؟ 

هنوز مانده تا آسمان ستاره باران شود،

چرا خفته؟

تو می پنداری خسته است؟!!

شیطنتهایت کو؟ 

بازیهایت کو؟

پس کو گونه های سرخی که آفتاب آنها را به تو هدیه می داد؟ 

بلند شو، بلند شو!!

برف باریده و همه چیز آماده برای آنکه یک آدم برفی بسازی

دکمه هایی سیاه به جای چشم هایش،

یک هویج به جای دماغش

و شالی رنگی به دور گردنش بلند شو،

برف باریده.!!!

ولی او آرام خوابیده و زن دسته ای از گندم های طلایی بر سینه اش می گذارد،

زنانی زانو زده در کنار کودک شیون می کنند،

ومردانی کلاه در دست، دستها رو به سینه در هم گره کرده نگاهشان بر زمین،

گویی می گریند،

مرد در کنار اجاق  دست روی پیشانی نهاده تا اشکهایش را به آتش هدیه دهد؛

و زن هم نان در دست می گوید: 

که این نان اوست، بخورید که او گندمزار را آب داد؛

و مرد شراب در دست می گوید:

بیاشامید که او تاکستان را بویید

و حال صدای ضجه و گریه جای خود را به قهقهه های کودک داده؟!!

گودالی پر از برف،

تابوتی دردست،

و کودکی آرام خوابیده،

زوزه باد وسرمای برف،

اشک زن و درد مرد و تنهایی زمین؛

 زمستان است.

زمستان است که زمین تابوتهای زنگ زده از درد رنج را در خود فرو می کشد و می پذیرد،

چرا که خواب است و نمی فهمد این کودکی همانی است که او را روزی در آغوش می گرفته؛

و حال او باید کودک را در آغوش بگیرد

بی آنکه بداند

او کودک فصلها بود که حال بی روح و یخ زده است. 

خاک یخ زده ،

ترک بسته،

زمستان است؛

زمستان است.

مادر در کنار گودال زانو زده می گرید و هق هق گریه اش در میان باد باعث می شود

دیگر صدای زوزه باد را نشنوی،

با دستانش چنگ می زند بر خاک همچنان می گرید،

از مشتش خاک بر روی تابوت می ریزد.

با برخورد خاک بر دیواره های چوبی تابوت گویی

دیواره های چوبی و خاک صدای یخ بسته در دل مادر را فریاد می زنند؛

پدر دسته ای گندم روی تابوت می گذارد

و مادر آرام زمزمه می کند،

که کودکم،

آرام بخواب آرام ،

چرا که در بهار از خاک تو شقایقهای وحشی خواهد روئید،

واین شقایق است که فصلها را مست می کند کودکم،

نه گندم؛

چرا که همرنگ خون تو است،

همرنگ خون تو است. 

پس آرام و آسوده بخواب.

         آرام بخواب!!!  

                        صدای هق هق گریه باد؛

                                                  زمستان است.

 


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 1:23 توسط : بهار
شنبه پانزدهم مهر 1385
چهار فصل(پائیز)

سنجاب ها تمامی بلوطهای جنگل را پنهان کرده اند ،

برگها زرد گشته ا ند و بر زمین ریخته،

کلاغها آواز می خوانند و پرندگان دسته دسته کوچ می کنند

هنوز سرخی و سیاهی تمشک هایی

که از دید رس گنجشکها خود را میان شاخه و برگها پنهان کرده اند دیده می شود.

کبه هم زرد گشته نارنجی همانند غروب خور شید. 

گندمزار طلایی می رقصد،

باد می وزد و صدای هوهویش در میان دیوارهای چوبی خانه به گوش می رسد.

گندمزار در دست مرد،

شال به کمر بسته،

داس در دستی دیگر،

خوشه چینی است. 

زن پشت به پشت مرد گندم ها را دسته می کند

و کوک که حالا بزرگتر شده دور دامن خزان زن می چرخد و کلاغها را می شمارد

به آواز پاییز که با باد لای گندمزار می پیچد گوش می دهد .

غروب است؛ 

گندم ها دسته،

زن ومرد در ایوان نشسته،

آبی خنک ونسمی آرام و سرد،

 خزان است؛ 

برگها می بارند،

ایوان را می پوشانند،

و زن و مرد یکی می شوند با رنگ خزان گویی برگها می ریزند به بهانه اینکه

 تمامی خستگی آنها را بپوشانند.

ابرهای سیاه می آیند اسب های سفید می گریزند،

باران می بارد.

قطره قطره می چکند بر روی پنجره وسقف خانه

و از کلبه صدای آسیاب می آید،

زن گندم های پاییزه را آرد می کند و مرد در کنار اجاق داس را با سنگی می ساباند

و کودک از پنجره به باران خیره است و آواز پاییز را در ذهن خود می گنجاند.

حال دیگر نیمه شب است؛

ابرهای سیاه و باران را که گویی اسیر سیاهی آنهاست، با خود می برند.

ابرهای سیاه می روند و مهتاب را آزاد می کنند،

 تمامی جنگل نظاره گر مهتاب بیرون آمده است تا در این پائیز برگ ریز سلامی دوباره به او گویند؛

پائیز است.


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 1:22 توسط : بهار
جمعه چهاردهم مهر 1385
چهار فصل (تابستان)

 

 

صدای تاخت اسبان وحشی لای درختان جنگل؛

قرمزی بوته های تمشک جنگلی،

حال گلها به بار نشسته اند

و سرخی سیب های سر از غلاف گلها بر آورده جنگل را جلوه ای از حیات بخشیده.

رقص نور از لابه لای شاخه و برگهای سر به آسمان برده جنگل سبز

و گرما و آبی خنک

که تن خسته گنجشک ها را خنک و خستگی آهوان را از چریدن

و سنجاب ها را از چیدن بلوط ها به در می برد

و گویی نقاش تمامی رنگ هایش را ناگهان روی زمین ریخته

چون قوس و قزح می درخشد

و کلبه به رنگ، رنگین کمان و مزرعه سبز از دانه های گندم

و صدای آواز پرندگان در جنگل طنین می اندازد.

کودک گویی کمی قد کشیده

و آب روانه زمین می کند

و پای می کوبد بر روی خاک گل شده،

خوشحال تر از بهار،

بوی خاک نم زده و نسیمی آرام

و درخشندگی خورشید همراه با بوی گندم و سیب های سرخ

و شمعدانی های قرمز و صورتی رنگ در رنگ، سبز در رنگ،

زمین گویی جشن گرفته

و خدا گویی تمامی زیبایی ها را به زمین هدیه داده . 

زن در میان گندمزار ایستاده لبخند بر لب،

موهای گندمزار را شانه می زند و دانه هایش را نوازش می دهد،

دامنش همرنگ سبزی گندم است،

از شادی با باد و آفتاب و آفتابگردان می چرخد و می رقصد؛

و مرد استوار ایستاده بیل به دست؛ بیل تکیه داده به او آسمان را می نگرد .

با رقص زن در باد و استواری مرد، گندمزار تازه سر از غلاف خاک برآورده می داند

در برابر باد چگونه محکم بایستد و برقصد بدون آنکه ساقه اش خم شود؛

آخر برگ ریز نزدیک است. 

آفتاب سوزان و سیب چینی و بوی عطر شیرینی سیب،

زمینی سبز شده و بوی گندم زار،

جوی روان و آب خنک،

تابستان است.


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 2:50 توسط : بهار
چهارشنبه پنجم مهر 1385
وای که سخن گویم!

 

 

دیگر سخن  نمی گویم دیگر نه، نه نمی خواهم،

 نمی خواهم چون گل های ایوان مادربزرگ خرد شوم،

 له شوم،

 ودیگر صدای خود را نشنوم نمی خواهم ،

نمی خواهم.

نه می خواهم سخن نگویم، نه می خواهم خاموش باشم.

 ولی ، چه کنم مهری پر درد می کوبن بر دهانم که اگر خاموش مانم،

 سکوت مرا به صلیب می کشد،     

 صلیبی که درد ومهنت را با ذهن آماس کرده ام،

در هم می پیچاند.

و، وای به روزی که سخن گویم

 بگویم چه هستم،

 چه بر من می گذرد،

 بگویم از پائیز وخزان،

بگویم از ناکجا آباد وجودی که درد ورنج را در خود کشیده،

جسمم را می رباید،

 وای که سخن گویم،

از انار و سیب وآتش از درد ورنج و مهنت؛

وای که سخن گویم.

مهری می کوبند بر دهانم و آنگاه است،

آنگاه است که ذهن آماس کرده ام،

 چون قلب ورم کرده ی زمین، از غم تلخ بود می ترکد.

 وای که سخن گویم،

وای که سخن گویم!!!

 


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 3:30 توسط : بهار
چهارشنبه پنجم مهر 1385
چهار فصل (بهار)

 

تیک، تیک، تیک،

 صدای قطرات آب از قندیل های زمستانه؛

چکه، چکه آب می شوند.

 قطره، قطره خود را رها می کنند، در برکه ای  که  ماهیان قرمز و طلایی در آن مشغول بازیند،

صدای پرندگان عاشق و رقص گل های نو شکفته ،

 رستن و زیستن شکوفه های سیب، به ، گیلاس و بازی سنجاب ها لابه لای درختان

و شیطنت بچه آهوان

 سبزی چمن نورسته

 و زمینی بیش از حد یخ بسته که گویی می خواهد با بافتن لباسی سبز گرمای بیشتری از آفتاب هدیه گیرد.

از جنگل که بیرون می آیی کلبه ای را نظاره گر خواهی شد،

زمینی که شخم می خورد،

 مردی که شخم می زند

و زنی که نظاره گر شخم زدن زمین است،

کوزه آب در بقل و انگشتانی که سایبان صورت سفید و گونه های سرخ است

 منتظر خستگی  مردی است  که  با اسب سپید زمین را شخم می زند

تا آبی خنک از چشمه تازه سر زده زمین به او بدهد

با لبخندی که خستگی، از تن مرد بیرون برود؛

و کودکی که به دورش می چرخد و در میان چین های دامن گلدارش بازی می کند

و صدای قهقهه ی خنده اش را به بهار هدیه می دهد.

تیک، تیک، تیک؛ 

قطره های آب،

زمین عاشق تر از هر روز،

رقص شکوفه ها و بارانِِِِ رنگ و صدای آب،

دستانی نورسته،

زمینی شخم زده،

دانه های پاشیده شده با دستانی به وسعت آسمان؛

باران شکوفه های سیب و انار؛

 بهار است.


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 3:28 توسط : بهار
چهارشنبه پنجم مهر 1385
قطره

 

 

قطره ای لغزید از میان خیال و وهم،

از میان ابرهای خواب های آشفته.

قطره ای لغزید وخود را رها کرد،

از بالا با سقوطی پر از امید؛

لغزید قطره ای.

در میان راه آفتاب را دید، به سلامی دوباره گفت.

باد را دید، با او به رقص در آمد.

کبوتری که دم از آزادی می زد، و تمامی بال هایش را دوده هایی،

از آتشِ دهان اژدهایی که زندگی را می بلعید، فرا گرفته بود.

در میان راه با جغدی سخن از آسمان و زمین و آفرینش گفت.

با پرنده ای زیبا رو که خود را قو می نامید سخن از عشق.

با کلاغی از مال و ثروت و یاقوت گفت.

آمد وآمد، سخن گفت وآمد.

نسیم آرام آرام چون لالایی مادرانه ای که کودکش رادر گهواره می خواباند،

او را پایین راند؛

ولی ناگهان باد ناپدید شد، و قطره که قلبش چون گنجشکی می تپید ناگهان رها شد!

آزادی این بود!؟ زندگی این بود!؟

سئوالاتی که در ذهن قطره مدام به صدا در می آمد و زنگ می زد.

تلق، قلپ؛    تلق، قلپ.

دنیایی از آب،

هزاران قطره شد قطره همهمه وصدا،

چشمانش را باز کرد؛

دید خود را هزاران بار در میان جمع قطره ها!

آزادی را یافت، زندگی، این بود.

 


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 3:13 توسط : بهار
چهارشنبه پنجم مهر 1385
دیدار

 

لحظه دیدار نزدیک است.

آسمان پر ابر و دلها سنگین است.

لحظه دیدار نزدیک است.

دست ها رو به آسمان و نگاه ها رو به افق.

دیاری پر درد و صدایی پر رنج.

فقیری می آید کاسه لب پریده ای به دست.

کودکی می میرد زیر پا ها،

در کنار همان جاده همیشه سبز؛

افق ها سیاه و آسمان تیره،

زمین کبود؛

دیگر نمی تپد قلب زمین

هوا غبار آلود لحظه ی دیدار نزدیک است.

صدایی آمد از افق،

از دور، از آسمان، از دلها، صدایی می آید.

صدایی که فریاد می شود، در گوش ها

صدایی که تارهای تارزنی را در هم می درد.

صدایی که لحظه ها را دورتر

و فریادی که لحظه ها را نزدیکتر می کند.

رنگ ها همدیگر را می درند،

و آسمان ابر ها را، دریا ماهی ها را،

و انسان ها توپی خاکی را،

مادران کودکان را رها می کنند

و کودکان پشت به دیار همیشه سبز.

لحظه دیدار نزدیک است.


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 3:12 توسط : بهار
چهارشنبه پنجم مهر 1385
سپیده

 

پایئز است،

آسمان پر ابر و تیره،

ابری می آید؛

ابری می رود.

برگی می ریزد.

باد می برد.

باران و بوی خاک نم زده می آید؛

و مادر لقمه نان و پنیر و سبزی به دست.

کلا غی می خواند.

گنجشکی خود را در لا به لای برگ ها

از چشمانی سبز و براق پنهان می کند.

و کودکان در لا به لای گندم های پاییزه می رقصد.

مادران داس به دست درو می کنند.

پدران خرمن جمع می کنند.

پایئز است.

پایئز برگ ریز هزار در هزار رنگِ نُه تو.

نُه تو،

تو در تو،

با صدای هو هو ، هو هو

پایئز است.


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 3:11 توسط : بهار
چهارشنبه پنجم مهر 1385
صدایی در حنجره

 

فریاد می زنی،

فریاد می زنی،

فریادی رو به سوی تاریکی؟

فریاد بزن.

فریاد تو نوری می شود پر امید.

صدای تو، دستی می شود پر مهر.

و دستانت را دراز کن

حتی زمانی که در میان آب های نیلگون غرق شده ای

تلأ لو نور را خواهی دید!

پس دستانت را دراز کن.

در این دنیای سیاه وآبی و سرخ،

خورشیدی فروزان است که می تواند دستانت را بگیرد

و آسمان پر مهری هست که در دلت جای گیرد

ولی یادت باشد؛

فریاد بزن، فریاد.


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 3:5 توسط : بهار