تبليغاتX
? آوای فصل ها
آوای فصل ها
فرشته ایی را روی زمین با نقابی از انسانیت یافتم که زیباترین نام هستی را به دوش می کشید نوشته های من
یکشنبه نوزدهم شهریور 1385
... در چه می بینیم؟!!!

 

خدا را در چه می بینیم؟

در درختان سر به فلک کشیده پاییز!

یا به جویباری که می گذرد از کوچه روستا !

یا به چوپانی که به امید روزی وعشق از خانه به در می آید !

یا به آن چکاوک و سینه سرخ زیبا که می خواند آواز عشق را !

یا در آن ماهی  نقره ای چشمه بالا !

یا در آن گلهای سر بر آسمان برده شقایق، لاله، نیلوفر و نرگس ! پس خدا در چه می بینم؟

می دانی؟

لحظه ای به این اندیشیدم که درختان سر به فلک کشیده پاییز، جویبار، کوچه های روستا،

چوپان وعشق،

چکاوک، سینه سرخ

و تمامی گلهای سر به آسمان برده و سر به زمین آورده

همه و همه بهانه ای هستند؛

که خدا را در قلب کوچک خود نظاره گر باشیم.

خدا را در قلب کوچک خود،

درعشق،

در ذره ذره ی وجودی که از آن اوست

نظاره کنیم و بس


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 3:58 توسط : بهار
جمعه هفدهم شهریور 1385
بهانه های ما

 

درخت ها به من می نگرند.

من به آسمان لاجوردی.

برگ ها می ریزند. 

باز به پهنای آسمان می نگرم.

پایم را روی برگ های خشک زرد شده می گذارم،

باز سرم بالا آنها را می نگرم.

زیرا می دانم برگها بهانه ای هستند،

برای به پرواز در نیامدن من، در آسمان 

بوییدن گل بوته هایش،

لمس کردن ماه و ستارگانش،

گرفتن و بوییدن گل آفتابگردان آسمان،

چادر سیاهش را بوییدن و لمس کردن.

آه..... به راستی،

برگها مرا غرق تماشای خود می کنند؛

تا از آسمان وجود حقیقت دور شوم.


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 4:35 توسط : بهار
جمعه هفدهم شهریور 1385
برگها می میرند

 

چشمهایت را باز کن زمین را مه فرا گرفته

دریا را مه فرا گرفته

دیگر ردی بر شنهای ساحل نیست

برگها بی صدا می میرند

وخود را در شن های ساحل غرق می کنند

برگ ها می میرند نه در جنگل های تو در تو

با تک روزنه هایی از خور شید

خود را به ساحل دریا می افکنند

می دانی چرا ؟!!!!

گنگ و نامفهوم است

ولی برگ ها می میرند بی صدا.

خورشید، سر باز می زند، از طلوع کردن

چشم هایت را باز کن می بینی که تنها مهتاب زمین را

می نگرد خورشید و ستارگان ترد شده اند

مهتاب هم اگر نقره فام نبود ،

تاریکی را چون رویای شبانه کودکی در هم نمی آمیخت.

آنگاه بود که او هم ترد می شد .

ولی باشد

باشد ، تو چشم هایت را باز کن

شاید در میان رنگ نقره ای ماه فریاد برگها را شنید

و توانست وجودی را با خورشید آمیخت

آن هنگام است که فریاد برگها را می شنوی 

و مهم نیست که خورشید را از زمین رانده اند

در آن هنگام تو خورشیدی در وجود خود داری

همین بس است.

 


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 4:33 توسط : بهار
جمعه هفدهم شهریور 1385
یافتن ها

 

صدای قطرات باران را در میان حصاری شنیدم.

صدای پرنده ای از دلی؛

وصدای او را در قلبم،

در ذهنم،

در وجودم یافتم .

پس برای اینکه او را یابم

باید جستجو گر خوبی باشم.

پس از خود شروع کردم،

کاویدن و رها شدن را؛

چرا که برای اولین بار صدایش را در قلبم شنیدم

پس می توانستم او را در قلبم بیابم

و زمانی که در آسمان هفتم جای گرفتم و رنگ ها را دانستم

و صدا ها را شنیدم، در آن هنگام که آزاد و رها بودم

دیگر درآن لحظه صدای او طنین انداز وجودم شده بود.

پس برای یافتن او جستجو را از خود، و در خود شروع کردم .

چرا که او در ذره ذره من است

و ذره ذره ی من سرشار از عشق او.


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 4:30 توسط : بهار
جمعه هفدهم شهریور 1385
جان می گیری!

 

با چه جان می گیری؟

گلی با آبی خنک، بیا بان با خنکای شب و نسیم صبح با خورشید

ستارگان با مهتاب ،آسمان با ابر، ابر با آب،

آب از زمین جاری می شود و جان می گیرد

و زمین از من وتو، ومن و تو...

من وتو از چه جان می گیریم؟

من که با باد جان می گیرم

با خط های بنفش دفترم

با ملودی ای که مرا از وجود سنگینم دور می کند

با صدای آب و باد و باران ؛ برگ و بهار و تابستان

با پائیز که به رنگ من است و زمستان جان می گیرم

راستی تا به حال فکر کرده بودی با چه جان می گیری؟

حال کمی فکر کن، فکرکن با چه جان می گیری؟

راستی من با گرفتن دست های پدرم و بو سه مادرم جان می گیرم

با دیدن ابرهای بهاری

و با دیدن هر چه که مرا دور کند از وجود سرد وخاکیم  جان می گیرم

جان می گیرم ... جان می گیرم تا، تا، تا جان دهم.


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 4:27 توسط : بهار
جمعه هفدهم شهریور 1385
جدل

گاه

امواج عشقی رویین

ذهن کرم خورده و چرکینم را

به کیف وا می دارد

اما تسخیری

جبهه ی فکر من است

فرار کنید

ای احساس های پاک نیمه شبهای تابستان

مباد وقتی

در زنای با منطق من

معصومیت کور و جبری خود را

پامال کنید

وسحر باتلاق گناهانم

خواب را برایتان

تنها دم پاکی کند

آری

احساس مهاجر اجباری است

گاه

امواج عشقی رویین

ذهنم را به کیف وا می دارد

" ای بابا این چیزا دیگه از ما گذشته"

و حقیقت چیز دیگری است

ای یار

ای یار ناگفته سخن با من

و نگاهت از حب مشحون

با ادرکی گیج از معانی

و چنین کم تجربه و بی پروا 

در بازی با آتش عشق

تو از پاکی

 

به دنبال اقطار مثلثهای خود می گردی

دیوانه وار

وذهن معصوم تو

با حجم سنگین کمال زودرس و تخریبی من

ناسازگار

آری این منم

به تفکرات روشنفکرانه معتاد

و نفسهایم بانا امیدی همراه

حال

با مچهای باریکم

مثل تحرک پشه ای کوچک

بر ساقه ی ترد احساس شعرمی کوبم

حال

فصل شکوفا شدن شعر

از گناه و منطق است


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 0:42 توسط : بهار





Powered by WebGozar

بزرگترين سايت جاوا اسکريپت ايران