تبليغاتX
 آوای فصل ها
آوای فصل ها
فرشته ایی را روی زمین با نقابی از انسانیت یافتم که زیباترین نام هستی را به دوش می کشید نوشته های من
دوشنبه هفتم مرداد 1387


 

 

خسته ام ،

این دستها خسته اند

و چرا اینقدر خسته اند ؟

دقیق می شوم بلکه بشنوم ،

بلکه صدایش را بشنوم ،

اما نه ،

فقط یک کلاغ روی بلندترین شاخه یک کاج بال می زند.

مغزم ،

مغزم درد می کند از حرف زدن ،

چقدر حرف زده ام ،

چقدردر ذهنم حرف  زده ام ،

خروار خروار حرف با لحن و حالتهای متفاوت ،

مغایر ،

متضاد و ...

گفته ام و شنیده ام ،

خاموش شده و باز برافروخته ام ،

پرخاش کرده و باز خوددار شده ام ،

خشم گرفته ام

و لحظاتی بعد احساس کرده ام

چشمانم داغ شده اند و دارند گرمی گیرند ،

مثل وقتی که انسان اشک بریزد و نتواند!

                  

سلوک

محمود دولت آبادی


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 4:43 توسط : بهار
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387
پدرم روزت مبارک

 

 

                           

تولد حضرت علی

بر تمام شیعیان جهان مبارک باد

باشد که این بزرگ مرد سر لوحه ما باشد تا ابد و برای همیشه

 

و جا داره روز پدر رو هم به تمام پدرهای خوب و زحمت کش

مخصوصاْ

 

بابایی خودم تبریک بگم

 

         

                          روزت مبارک پدرم

 


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 1:40 توسط : بهار
شنبه هجدهم خرداد 1387


 

 

فاطمه (س)

 

وفات

فاطمه زهرا (س)

بانوی خوب دو عالم را

به تمامیه شیعیان جهان

و مسلمانان

تسلیت عرض می گویم

 

فاطمه(س)

 


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 1:59 توسط : بهار
شنبه هفتم اردیبهشت 1387
دوستی

 

دل من دیر زمانی است که می پندارد:

دوستی نیز گلی است؛

مثل نیلوفروناز،

ساقه ی ترد ظریفی دارد.

بی گمان سنگ دل است آنکه روا می دارد.

جان این ساقه ی نازک را

                              - دانسته-

                               بیازارد.

 

 

در زمینی که ضمیر من و توست،

از نخستین دیدار،

هر سخن،هر رفتار،

دانه هایی است می افشانیم.

برگ وباری است که می رویانیم

آب وخورشید نسیمش"مهر" است

 

گر بدان گونه که بایست به بار آید

زندگی را به دل انگیز ترین چهره بیاراید.

آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف،

که تمنای وجودت همه او باشد وبس.

بی نیازت سازد از همه چیز وهمه کس.

 

 

زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته است

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است.

 

 در

 

در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز،

عطر جان پرورعشق

گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز

دانه ها را باید از نو کاشت.

آب وخورشید ونسیمش رااز مایه ی جان

خرج می باید کرد.

رنج می باید برد،

دوست می باید داشت!

 

با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست یکدیگررا

بفشاریم به مهر

جام دلهامان را

                   مالامال ازیاری،غمخواری

بسپاریم به هم

بسراییم به آواز بلند:

-شادی روی تو!

                    ای دیده به دیدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه

    عطرافشان

                  گلباران باد.

 

 


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 1:15 توسط : بهار





Powered by WebGozar

بزرگترين سايت جاوا اسکريپت ايران