خسته ام ،
این دستها خسته اند
و چرا اینقدر خسته اند ؟
دقیق می شوم بلکه بشنوم ،
بلکه صدایش را بشنوم ،
اما نه ،
فقط یک کلاغ روی بلندترین شاخه یک کاج بال می زند.
مغزم ،
مغزم درد می کند از حرف زدن ،
چقدر حرف زده ام ،
چقدردر ذهنم حرف زده ام ،
خروار خروار حرف با لحن و حالتهای متفاوت ،
مغایر ،
متضاد و ...
گفته ام و شنیده ام ،
خاموش شده و باز برافروخته ام ،
پرخاش کرده و باز خوددار شده ام ،
خشم گرفته ام
و لحظاتی بعد احساس کرده ام
چشمانم داغ شده اند و دارند گرمی گیرند ،
مثل وقتی که انسان اشک بریزد و نتواند!
سلوک
محمود دولت آبادی
ادامه مطلب
لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 4:43 توسط : بهار







درباره وبلاگ
